متدی جالب برای فهم دنیا – روش تحلیل بین فرهنگی – مثال چشم زخم

  1. خانه
  2. /
  3. روانشناسی اجتماعی
  4. /
  5. متدی جالب برای فهم دنیا – روش تحلیل بین فرهنگی – مثال چشم زخم
چشم زخم یا چشم زدن
بدون دیدگاه
دسته بندی: روانشناسی اجتماعی

چرا وقتی ده فرهنگ بی‌ارتباط با هم به یک نتیجه می‌رسند، باید گوش بدهیم؟ معرفی روش تحلیل بین‌فرهنگی

یکی از پدیده هایی که سلهای ذهن مرا به خود مشغول کرده است چیزی است به نام چشم زخم و چشم زدن . مساله ای که سالها کم و زیاد در فرهنگ اطرافم ان را شنیده ام و از سنی به بعد با نگاهی منتقدانه آن را خرافه دانستم و معتقدین به آن را خرافه پرست. اما با بیشتر شدن تجربیاتم و تلاش برای فهم دوباره این مساله درگیر درستی و غلطی آن شده ام.

همچنان که این نوشتار را مینویسم به طور قطع و کامل نه ان را باور دارم و نه ان را رد میکنم اما با روش و متدی که ذیلا خدمت شما معرفی میکند ان را مهم میدانم و بررسی ان را و فهم ان را لازم میدانم.

در این مقاله با خود مثال چشم زدن کاری نداریم و به خود متد و روش بررسی آن میپردازم. روشی که از نظر من بسیار ارزشمند و کارآمد است ، حداقل در این حوزه ها . در دیدگاه ها نظرتان را بنوسیدی شاید در مقاله ای دیگر به خود مثال چشم زخم پرداختیم .

چشم زخم یا چشم زدن

یک پرسش ساده که به یک روش علمی می‌رسد

فرض کنید بخواهید بفهمید آیا یک باور سنتی — مثلاً نوزاد زرد را زیر آفتاب بگذار یا چشم زخم وجود دارد یا نه ؟ — واقعاً ریشه در حقیقتی دارد یا صرفاً یک خرافه است. یک راه این است که برویم سراغ کتاب‌های پزشکی مدرن. راه دیگری هم هست، کم‌رنگ‌تر دیده‌شده اما به همان اندازه قدرتمند: ببینیم آیا فرهنگ‌هایی که هیچ تماس تاریخی با هم نداشته‌اند — مثلاً قبیله‌ای در آفریقای جنوبی، روستایی در ایران، و جامعه‌ای در آمریکای لاتین — به‌طور مستقل به همین نتیجه رسیده‌اند یا نه. این روش در مسائل انسانی و اجتماعی بسیار موثر و کارآمد است.

اگر پاسخ مثبت باشد، با چیزی بیش از یک تصادف فرهنگی روبه‌رو هستیم. این دقیقاً همان منطقی است که زیربنای یک رویکرد شناخته‌شده در انسان‌شناسی است: **تحلیل بین‌فرهنگی** (Cross-Cultural Analysis) و مفهوم مرتبط با آن، **اصول مشترک بشری** (Human Universals)

ریشه‌های روش: از تایلور تا مرداک

این رویکرد ناگهان پدید نیامد. ریشه‌های اولیه‌اش را می‌توان در کار ادوارد برنت تایلور و لوئیس هنری مورگان، از نخستین تحول‌گرایان فرهنگی، یافت. اما کسی که این ایده را به یک برنامه تحقیقاتی جدی و قابل آزمایش تبدیل کرد، جورج پیتر مرداک، انسان‌شناس آمریکایی و استاد دانشگاه ییل، بود.

مرداک رویکردی تجربی به انسان‌شناسی داشت: داده‌ها را از فرهنگ‌های مستقل از هم گردآوری می‌کرد و سپس فرضیه‌ها را با آزمون‌های آماری مناسب می‌سنجید. او داده‌های بیش از ۳۰۰ فرهنگ را، برگرفته از قوم‌نگاری‌های محققانی مثل بوآس و مالینوفسکی و شاگردانشان، زیر ۷۰۰ عنوان موضوعی سازمان داد. این پروژه نام رسمی گرفت: «پرونده‌های منطقه روابط انسانی» (Human Relations Area Files یا به‌اختصار HRAF)، که هنوز هم در دانشگاه‌ها مرجع است.

نتیجه‌ای که مرداک از این کار گرفت، دقیقاً همان چیزی است که برای روان‌شناسان و علاقه‌مندان به حوزه‌های انسانی جالب توجه است: او دریافت که فرهنگ‌ها علی‌رغم تفاوت‌های ظاهری، در رفتارها و باورهای مشخصی شریک هستند. این موارد مشترک را «اصول مشترک فرهنگی» نامید — مفهومی که شامل ورزش، آشپزی، خواستگاری، واحد خانواده، محدودیت‌های جنسی، طب سنتی، آیین‌های تشییع جنازه، و تجارت می‌شد. نکته‌ای که مرداک بر آن تأکید داشت این بود که این اصول مشترک دلبخواهی نبودند، بلکه کارکردی بودند: از تجربه‌های مشترک و نیازهای زیستی واحد خانواده انسانی نشأت می‌گرفتند.

جورج پیتر مرداک روش شناسی تحلیل بین فرهنگی

دونالد براون و فهرستی که وارد روان‌شناسی تحولی شد

چند دهه بعد، دونالد براون، انسان‌شناس دانشگاه کالیفرنیا در سانتا باربارا، این بحث را با کتاب تأثیرگذار خود، «اصول مشترک بشری» (Human Universals، ۱۹۹۱)، دوباره زنده کرد. براون این اصول را چنین تعریف کرد: ویژگی‌هایی از فرهنگ، جامعه، زبان، رفتار و روان که هیچ استثنای شناخته‌شده‌ای ندارند. او صدها مورد از این موارد را فهرست کرد.

نکته‌ای که این بحث را به روان‌شناسی پل می‌زند، این است که استیون پینکر، در کتاب پرخواننده‌اش «لوح خالی»، تمام فهرست براون را در ضمیمه کتابش آورد. به این ترتیب، فهرست اصول مشترک بشری به یکی از منابع استدلالی روان‌شناسی تحولی تبدیل شد: روان‌شناسان تحولی استدلال می‌کنند که رفتارهایی که به‌طور جهانی در همه فرهنگ‌ها دیده می‌شوند، نامزدهای قوی‌تری برای سازوکارهای تحولی-انطباقی هستند تا رفتارهایی که فقط در یک یا چند فرهنگ خاص دیده می‌شوند.

چرا این روش برای حوزه سلامت روان و رفتار اهمیت دارد

برای کسی که در حوزه روان‌شناسی فعالیت می‌کند، ارزش عملی این روش در جایی نمایان می‌شود که علم تجربی هنوز به آن نرسیده یا داده کافی ندارد. بسیاری از رفتارهای سنتی پیرامون تولد، سوگ، گذار به بزرگسالی، یا حتی شیوه‌های آرام‌سازی استرس، در نگاه اول شبیه خرافه به نظر می‌رسند. اما وقتی همان رفتار را در فرهنگ‌های جغرافیایی کاملاً دور از هم — بدون امکان تماس تاریخی مشخص — پیدا می‌کنیم، فرضیه‌ای جدی شکل می‌گیرد: شاید این رفتار پاسخی تکاملی یا روان‌شناختی به یک نیاز واقعی بشری بوده، حتی اگر توضیح بومی آن (روح، چشم‌زخم، انرژی) زبان علمی نداشته باشد.

این دقیقاً همان چیزی است که مرداک «کارکردی بودن» اصول مشترک می‌نامید. توضیح فرهنگی ممکن است نادرست باشد، اما خودِ رفتار می‌تواند کاملاً کاربردی و درست باشد. تفکیک این دو لایه — توضیح بومی در برابر کارکرد واقعی — شاید مهم‌ترین مهارتی باشد که این روش به پژوهشگر می‌دهد.

محدودیت‌ها: جایی که باید با احتیاط قدم برداشت

این رویکرد بدون نقد نمانده، و شناخت این نقدها برای استفاده مسئولانه از آن ضروری است. یکی از محدودیت‌های اصلی این است که مجموعه‌های نمونه استاندارد برای آزمون اصول مشترک، مثل نمونه استاندارد بین‌فرهنگی با ۱۸۶ جامعه، به دلیل اندازه محدودشان نمی‌توانند تمام تنوع بشری را پوشش دهند. محدودیت مهم‌تر این است که فرهنگ‌های مقایسه‌شده همیشه کاملاً مستقل از هم نیستند؛ ممکن است در گذشته از طریق مهاجرت، جنگ، یا مسیرهای تجاری مثل جاده ابریشم با هم در تماس بوده باشند، و این تماس پنهان می‌تواند شباهت ظاهری را به اشتباه به «همگرایی مستقل» نسبت دهد.

نقد دیگری که به‌ویژه به کار خود مرداک وارد شده، تورش معیارهای غربی در طبقه‌بندی و تحلیل تطبیقی است — یعنی حتی روشی که هدفش کشف اصول مشترک جهانی است، می‌تواند خودش از یک‌سو نگاه فرهنگی خاص رنج ببرد.

یک چارچوب عملی برای کاربرد این روش

برای کسی که می‌خواهد از این رویکرد در پژوهش یا تحلیل بالینی استفاده کند، چند گام عملی قابل استخراج است. نخست، گردآوری گسترده و نه گزینشی: نمونه‌ها باید از فرهنگ‌های جغرافیایی و تاریخی تا حد امکان دور از هم انتخاب شوند، نه فقط از فرهنگ‌های آشنا یا در دسترس. دوم، جداسازی شکل از کارکرد: باید از جزئیات سطحی (چه ماده‌ای، چه کلمه‌ای) عبور کرد و به سازوکار زیربنایی رسید. سوم، آزمون‌پذیری مستقل: یافته بین‌فرهنگی باید در برابر شواهد علمی یا روان‌شناختی امروزی سنجیده شود، نه صرفاً پذیرفته شود چون «قدیمی‌ها هم می‌دانستند». و در نهایت، هوشیاری نسبت به تماس تاریخی پنهان، پیش از نتیجه‌گیری قطعی درباره «همگرایی مستقل».

جمع‌بندی

تحلیل بین‌فرهنگی، با چهره‌هایی مثل جورج مرداک و دونالد براون، یک چارچوب علمی شناخته‌شده برای پرسیدن این سؤال است: وقتی بشریت در نقاط مختلف جهان، بدون ارتباط مستقیم، به یک پاسخ مشابه می‌رسد، آیا این پاسخ چیزی واقعی درباره طبیعت انسان به ما می‌گوید؟ برای حوزه‌های مرتبط با رفتار، سلامت روان، و آیین‌های فرهنگی، این روش ابزاری ارزشمند است تا میان خرافه و خردِ پنهان در سنت، با احتیاط علمی، تمایز بگذاریم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید